درتنهایی خویش
رفتم به باغ گل
به زبان تو
خواندم دل
همره او شدم و به سفررفتم
ازخاک به افلاک
آب را زمزمه کردم تا صبح
صبح شد صبح سحر
برلب آینه خندیدم
ومن گمشده را
به سراپرده
گلسا بردند…

حامد نوروزی

 611 بازدید

امتیاز بدهید

نظر

  • هنوز نظری ندارید.
  • افزودن دیدگاه