شور و شوقی در دلم آمد بروز
گفته ام یارب دلم افتاد سوز
گفت آنجا تو چه دیدی ای رفیق
گفتمش آن ساق سیمین یار شیرین در کُجور
گفت ما شاهیم ، هر کس راه ندیم
گفتمش مشتاق و حیران هاتفی بردم بزور
سالیان هستیم به شوق آن نگار
این چنین خالی چه گشتیم از غرور

حامد نوروزی

 569 بازدید

امتیاز بدهید

نظر

  • هنوز نظری ندارید.
  • افزودن دیدگاه