• صفحه اول
    • مجله
    • درباره ما
    • تماس با ما
    ثبت اثر / مکان
    ورود یا ثبت نام
    ثبت اثر / مکان
    هنرات

    ترجمه‌ی شعرهایی از دلسوز صابر / زانا کوردستانی

    • متن شعر
    • نظرات 0
    • prev
    • next
    • پسندیدن
    • گزارش مشکل
    • prev
    • next
    متن شعر

    بانو "دلسوز شیخ صابر" (بە کُردی: دڵسۆز شێخ سابیر - به انگلیسی: Dilsoz Sabir) مشهور به "دلسوز صابر"، شاعر کُرد زبان که اکنون ساکن فردریکستاد نروژ است.

    ◇ نمونه‌ی شعر:
    (۱)
    کم بگو گوش کن!
    کم بگو زودتر جای گیر شو!
    کمتر در زندگی مردم دخالت کن!
    دستت به کلاه خودت باشد!
    داشتن شعور برای آدمی نعمت است،
    که هر شخصی از آن بی‌بهره باشد،
    تا آخر عمرش سیه‌بخت است.

    (۲)
    من و مداد دستم،
    من و شمع روبرویم،
    سه تایی،
    در خانه‌ی پر از نبودنت،
    به گفتگو نشسته‌ایم
    عشقت را...

    (۳)
    نگاهت با نگاهم پیمان وفاداری بسته!
    آهنگ کلام تو شهادت می‌دهد،
    که چه بسیار مرا دوست داری.

    (۴)
    عاشق نشو!
    زیرا عاشقان را جز غم و مهنت سهمی نیست،
    در این زمانه
    معشوق واقعی انگشت‌شمارست،
    از این روست که عاشقان همه دل‌شکسته و پریشانند.

    (۵)
    در جوانی
    یواش یواش در روح و جانم می‌نشینی و
    قدم‌زنان و آرام
    مرا با خودت تا کناره‌های خوشبختی خواهی برد...
    اما در پیری،
    تنهایی چونان صاعقه‌ای بر سرم می‌زند و
    یکبار دیگر به خودم باز می‌گرداند و
    از تو جدایم می‌کند.

    (۶)
    برو! گم شو!
    از من دور شو!
    گمان نکن که با رفتنت
    نظم زندگی‌ام به هم خواهد خورد.
    نه! نه!
    من می‌ترسم با آمدنت،
    تنهایی‌ام را از هم بپاشی...

    (۷)
    زندگی یعنی شستن دردها!
    از این روست، وقتی متولد می‌شویم،
    با نخستین نفسمان
    زیر گریه می‌زنیم.

    (۸)
    میان من و زندگانی،
    مشکلات،
    وقت سر خواراندنی را برایم نگذاشته‌،
    که برایت، تلفش کنم!

    (۹)
    نه دانه دانه‌های برف و بوران امشب
    نه برگ‌ریزان پاییز دیروز،
    هیچکدامشان
    نمی‌توانند راه را بر نسیمی ببندند
    که مژده‌ی بهار فردا را خواهد آورد.

    (۱۰)
    می‌گفتند که: بهشت و جهنم بعد از مردن است!
    پس چرا من را، پیش از مردن
    در جهنم این زندگانی
    به گناه دوست داشتن تو
    زنده زنده در آتش سوزاندن؟!

    (۱۱)
    من قله‌ای سر به فلک کشیده‌ام،
    خویشتندار و سربلند و سرکش!
    که در پیشگاه هیچ دشت پستی،
    سر به خاک نخواهم زد.
    منم که در چهار فصل سال
    با وجود زیبای خود،
    به زندگی جلال و جمال می‌بخشم..

    (۱۲)
    خستگی، هرچه قدر هم تقلا کند
    نمی‌تواند چشم‌هایم را کم سو کند و
    پاهایم را بلرزاند و
    دستانم را ناتوان و
    زانوهایم را خم کند!
    آری، من اینچنینم!
    من آبم، رودم!
    که یکسره می‌روم...

    (۱۳)
    زندگی جنگ است!
    و انسان دانا،
    سربازی شجاع و بی‌باک است.

    (۱۴)
    دیگر نمی‌خواهم چیزی از
    عشق و دوست داشتن بنویسم.
    زیرا لیاقت نداشت آن شخصی
    که خودم را برایش فراموش کرده و
    دل به او سپرده بودم.

    (۱۵)
    سال‌ها پی در پی می‌گذرند،
    روز به روز از عمر و جوانی‌ام هم گذشت و
    چشم انتظاری تاب و توانم را گرفت،
    ولی دریغا که خبری از آمدنت نشد...

    (۱۶)
    حجم دل‌نگرانی‌هایم چنان زیاد است
    که هیچ شانه‌ای یارای تحملش را نیست،
    و نه دستی دارم که با هر بهانه‌،
    اشک‌های پر از دردم را پاک کند.

    (۱۷)
    چرا چنین می‌کنی؟!
    نکن! وگرنه صفحه به صفحه‌ی دفتر زندگی‌مان را
    پاره خواهم کرد.
    تمام روزهای با هم بودنمان را
    ثانیه به ثانیه از هم خواهم پاشید.
    چرا چنین می‌کنی؟!
    دل‌چرکینم کنی،
    از آن ساعتی که تو را شناختم
    از خودم و خودت
    از عشق و دوست داشتن بیزارت خواهم شد...

    (۱۸)
    خدا چگونه از شیطان بیزار شد؟!
    من هم آن‌گونه متنفرم از دروغ‌هایت،
    این را من به او گفتم...

    (۱۹)
    چقدر از مردن می‌ترسم!
    اما نه از مردن و مرگ بعد از زندگی،
    بلکه ترس من از زندگی کردن بی‌توست،
    همان مرگ واقعی...

    (۲۰)
    ساده و سپید و پاک
    همچون دانه‌ای برف
    به ظرافت و نرمی
    بر لب‌هایت خواهم نشست،
    تا با نفس‌هایت آب شوم...

    شعر: #دلسوز_صابر
    ترجمه به فارسی: #زانا_کوردستانی

    آمار

    Loading

  • هنوز نظری ندارید.
  • یک دیدگاه اضافه کنید

    دیدگاهتان را بنویسید · لغو پاسخ

    برای ارسال نظر باید وارد سیستم شوید

    پیشنهاد به شما

    شعر دوبیتی 402/ حسن مصطفایی دهنوی

    حرف   پيامبـر ،  زِ   قل الـروح     بـود نكتـه    گفتـار  تـو   مقصـود      بـود گفت  كه  روح  همه  ما …
    • دوبیتی

    شعر کار صواب – دیوان اشعار حسن مصطفایی دهنوی

    « كار صواب » به هر كار صوابي1 ، رو نهادم همانجا سود خود بر باد دادم به هر راه صوابي ، راه رفتـم در آن ره…
    • غزل

    مجموعه اشعار سپید کوتاه (هاشور) ۱ / رها فلاحی

    (۱) در ناگهانِ باغچه، آفتابگردانی شُکفت وُ، دیدم: --[نورِ خدا] بود! (۲) چشمانم…
    • شعر سپید

    شعر دوبیتی254/ حسن مصطفایی دهنوی

    من  بنده ي   فرمانبري   هستم  به   بَـرِ   تو گر   پيموده ام  ،  آن  همه  كوه و كمر  تو حيرانـم  و  …
    • دوبیتی

    شعر دوبیتی217/ حسن مصطفایی دهنوی

    من كه از  نيكو صفاتي نزد مردم  رو سپيدم عيب خود را گر بديدم عيب مردم را نديدم عيب جوييها زِ  مردم هر…
    • دوبیتی

    اشعار کوردی ۰۳ / زانا کوردستانی

    ● سه شعر کوردی از زانا کوردستانی (۱) هەموو بەێانی بەو ژنە کوردە بیر دەکەمەوا کە وا نەیزانیوە... حەوشی…
    • شعر سپید

    شعر دوبیتی 404 - حسن مصطفایی دهنوی

    تعالله  ، از    آن     علم          خـداونـد زِ  علم  خود ، به  ما  آن مي دهـد  پنـد تمام   …
    • دوبیتی

    ترجمه‌ی شعرهایی از بختیار علی / زانا کوردستانی

    استاد "بختیار علی محمد" (به کُردی: بەختیار عەلی موحه‌مه‌د)، شناخته شده به "بختیار علی"، نویسنده، شاعر،…
    • شعر سپید

    شعر دوبیتی261/ حسن مصطفایی دهنوی

    ياران  دهيد  گوش ،  بر اصل  اين   روايت دنيا  طلب   نـباشيد ،  مي باشد آن كراهت اجماع  مردمان  را كي …
    • دوبیتی

    کلیه حقوق برای هنرات محفوظ است 1404 - 1398

    سبد خرید